- 22:52 1405/2/21
- ηα
هیچ هرگزی وجود نداره...
هرگز توی زندگی ما آدما وجود نداره.
هروقت میگی هرگز؛دنیا خلافش رو ثابت میکنه:)
میگی هرگز اون حرف رو نمیزنم اما میزنی.
میگی هرگز مثل اون آدم نمیشم اما دقیقا میشی همون آدم.
هیچ هرگزی وجود نداره...
هرگز تسلیم نمیشم اما یجا از دنیا یه سیلیی میخوری که نفهمی چطور خوردی...
۱۷ سالم بود که اسم بیماریم رو فهمیدم و پدر مادرم تمام تلاششون رو میکردن من کم نیارم؛درس میخوندمو میگفتم تنها راه نجاتمه...
بعد از حرف زدن با یه بیمار دیگه که مبتلای سختتر به اون بیماری بود و تازه از استکهلم برگشته بود در لپتاپ رو بستم و کاپشن مشکیمو انداختم رو شونه هام و در پنجره رو باز کردم؛بارون پاییزی شدیدی بود...
انگار آسمون سیلی میزد به زمین..
داشت سیلاب راه میفتاد؛نمیدونم شاید یک ساعتی شده بود که توی تاریکی لب پنجره وایستاده بودم که پدرم اومد داخل اتاق...
و من فقط گفتم پدر خستم.
روزها همونجور میگذشت و من شده بودم یه عروسک چینی لوس که از اسم اون غول سواستفاده میکرد تا ضعیف بودنش رو توجیه کنه.
اون غول شکست خورد؛الان یه دختر شادابم که به ترک لای دیوارم میخنده:)
حقیقتا خداروشکر؛حس میکنم حتی در بدترین و تنهاترین شرایط هم اول خدا رو دارم و بعد خانوادم...
میتونم بگم بزرگترین و ارزشمندترین دارایی های من؛خدا و خانوادمه همین.